گاهی وقتها ساعت ظهر را نشان میدهد ولی برای تو هنوز صبح است. مخصوصا اگر شنبهای بارانی باشد و تازه از خواب بیدار شده باشی. لیوان چایی ات را با شک و تردید سر میکشی. قرار است چای سیاه با طعم لیمو باشد ولی مزهی هیچکدام را نمیدهد. به صدای غیژغیژ ماشین ظرفشویی گوش میکنی و ناگهان دلت میخواهد بنویسی. از بس کم نوشتهای، تمام نوشتههای قبلیات در تم «آه من بعد از چند سال برگشتم که بنویسم» خلاصه میشود. شکایت از گذر زمان و سرعت آن و این که چقدر خوب بود و بر نمیگردد. حواست پرت میشود. نمیدانی صبحانه باید بخوری یا نهار. وقت نهار است ولی صبحانه درستکردن آسان تر است و این تناقض باعث میشود که هیچچیزی نخوری و «ببینی چه میشود».
تمام فرازهایت، نشیبهایت و شادیهایت و غمهایت را مرور میکنی. زندگیات هیچ نیست جز خط صافی که در کنار هشت میلیارد خط صاف دیگر حرکت میکند. اگر خط صاف است پس چرا به نظر تو اعوجاج سینوسی دارد؟ مگر این نبوده که که شانههایت زیر فشار این خط و تلاش برای مثبت کردن شیبش خرد شدهاست؟ اصلا مگر لازم است که شیب همهی خطها مثبت باشند؟
گرسنگی فشار میآورد اما تناقض آسانتر بودن صبحانه و وقت نهار بودن برایت حل نشده است. آیا مشکلت اراده است یا این که نمیدانی نهار میخواهی یا صبحانه؟ آیا همین است که به تکتک ابعاد زندگیات نفوذ کرده و به سکون فرایت خوانده است؟ حرف معلم شیمی سوم دبیرستانت میافتی که وقتی به درس توجه نکردی و با بغل دستیات حرف زدی جلوی همه به تو گفت «آقای فلانی، تو اصلا به چه دردی میخوردی؟ یا کلاس نمیآیی یا وقتی که میآیی حواست به درس نیست». مگر قرار است همه به دردی بخورند؟ و یاد کتابی میافتی که در یکی از نشیبهای زندگیات خواندی که چکیدهاش این بود که زندگی بدون معنا و ارزش از مرگ دونتر است.
لیوان چایت را نا امیدانه سر میکشی. شاید تهش یکی دو قطره مانده باشد و انتظارت را تا وقت شام کوتاهتر کند.
برچسب:
نویسنده: نگار قاسمیپور