خرید بک لینک
احساس کردم که باید بنویسم.فکر کردم که با توجه به استقبال کم نظیری که از پست قبلیم شد(یک نظر!!!) کلاً باید بی خیال وبلاگ بشم! اما فهمیدم که یه مشکلی به وجود اومده بود و پست جدیدم با پست قبلیم توی اینترنت اکسپلورر یکی نشون داده می شدن ولی توی فایرفاکس درست بود! بنابراین کلاً هیچکی ندید پست جدیدمو! -خب، حذفش کردم! آخه مناسبتی بود! شاید عید سال دیگه گذاشتمش!-(ولی خودمونیما، واقعاً دپرس شده بودم-آخه روش زحمت کشیده بودم و دوستش داشتم!!

داشتم می گفتم! احساس کردم که باید بنویسم، (همون احساسی که غالباً ساعت دو، سه شب به بعد بهم دست می ده. ) اما فقط احساس کردم که باید نوشت، طرح و هدف مشخص واسه این پست توی ذهنم نیست. خواستم از دلتنگیا بنویسم، دیدم تکراری شده و کلاً دارن دیگه از حالت دلتنگی خارج می شن. خواستم «تعطیلات خود را چگونه گذراندید بنویسم» دیدم فوق العاده کلیشه ایه. خواستم اخبار دانشگاهو بذارم دیدم اون از این مزخرف تر-نه این که خدای نا کرده تریپ دِپ و افسردگی-. شاید قاطی کردم( چون توی 43 ساعت گذشته فقط دو ساعت خوابیدم). احساس خنکیه که مثلاً ساعت هفت بعد از ظهر سر کلاس اندیشه 2 هی از فرط خواب آلودگی سرت بیفته پایین بعدش که بیای خوابگاه تا 9 ساعت بعدش هیچی خوابت نیاد!

داشتم می گفتم! گاهی احساس می کنم که باید بنویسم.این دفعه به خیر گذشت. چون اینو نوشتم. ولی دفعه های بعد چی؟ شما بهم میگین؟

ها، راستی، آقاهه می گفت:

مهم نیست که شب کجا خوابت میبره.
مهم اینه که فردا صبح کجا از خواب بیدار میشی.

برچسب: گاهی احساس میکنم, نویسنده: نگار قاسمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 10:38

صفحه بندی